بن بست

:: بن بست

من مباهات می کردم. به درد و خونی که هنوز در من ریخته نشده و بود بقیه ی دخترکان چند سالی می شد هر ماه زیر شکنجه اش بودند. تا آنکه فهمیدم بن بستم. تا آن که فهمیدم در مسیری که دررون هر زن، درون هر دختر، روزی میزبان کودکی خواهد بود، در من بن بست است. در مسیر من کودکی پا نمی گذاشت. خنده، زندگی، گریه، از من زاده نمی شد. من در آن کوچه رو به دیواری که نمی بایست بود، به پوچی رسیدم. به نیستی. زخمی در دلم افتاد که نه هر ماه، بلکه هر روز خراشیده می شد. خون دلم را هیچ کس ندید. مثل بقیه. دردم را از شرم به هیچ کس نگفتم. مثل بقیه.  مسیری که درون هر زن، روزی کودکی پا می گذاشت، در من بن بست بود و هیچ گاه تپلش قلب کودکی را بر در و دیوارش حس نمی کرد. درون من بن بستی بود که من را به بن بست می رساند.



وصف حال یکی از دوستان.


پ.ن: بیاید به زن به عنوان یک ماشین زاد و ولد نگاه نکنیم. یک زن بدون رحم باز هم زن است. ارزش دارد. درست به اندازه ی زنی که می تواند بارور شود. باور کنیم. چوم ما خودمون جامعه ایم. ما که باور کنیم، ما که قبول کنیم بقیه هم می کنن.

پ.ن: نمی دونم درسته اکه اینو نوشتم یا نه. که انقدر صریح و بی پرده نوشتم. اما اونو که دیدم...دلم دیگه آروم نگرفت. باید جایی اینو می نوشتم.

منبع : جوهر خیالبن بست
برچسب ها : بقیه ,کودکی ,نوشتم

احساس و منطق

:: احساس و منطق
نمازم که تمام می شود، دست هایم را چند بار می زنم روی پاهایم و سرم را چپ و راست می کنم. که ناگهان تمام وزن خودش را می اندازد رو من. دستش را دور گردنم حلقه می کنه. کمرم زیر فشارش خم می شود. می خندد. می پرسد:
-برای منم دعا کردی؟
چادرم را که افتاده روی شانه هایم می کشد و مانند شنل روی شانه های آویزان می کند. همان طور که روی سجاده دو زانو نشسته ام به خل بازی هایش می خندم و جواب می دم:
- چه دعایی؟
می چرخد. چادر نقره کوب با گل های آبی دورش تاب می خورد و هزارن موج ریز در فضا ایجاد می کند. موهای بلند سیاهش موج های لطیفی دارد. وحشی و آشفته. مانند خودش. حسی در وجودش دارد، در قدم هایش، در نگاهش که انگار می خواهد بگوید من رام نمی شوم. آرام نمی شوم. 
- باورم نمیشه یادت رفته! برای عشقم دیگه.
چشم هایم را در حدقه می چرخوانم.
-باز عاشق شدی؟
از چرخیدن باز می ایستد. در حالی که چادر را تا می کند می گوید:
-این دفعه فرق داره. حتما ازش خوشت میاد.
مظلومانه نگاهم می کند. می خواهد بگوید من دختر خوبی هستم. بلند می شوم و چادر را از دستش می گیرم و دوباره تا می کنم. حتی بلد نیست چادر را تا کند! خدایا! چقدر این دختر سر به هواست.
 از این که جوابش را ندادم ناراحت شده. شروع می کند به وراجی درباره ی او. می روم سراغ اتاقم و شروع می کنم به تمیز کردنش. می خواهم بگویم گوش نمی کنم. اما راستش دارم کم کم راجع به او کنجکاو می شم. شاید راست می گوید. این دفعه منطقی تر است. اما من که می دانم عاقبت عاشق شدن هایش را. یا پسره بهش توجهی نمی کند و دل شکسته بر می گردد به آغوش من و من شب تا صبح باید غر هایش را گوش کنم. یا این که پسر بدبخت را به صد عشوه و ناز و ادا عاشق خودش می کند و بعد هم که پسره پاک دل باخته اش شد، خانم تازه عیب و ایرادات آقا را می بیند و دلش را می زند. بعدش هم می فهمد که اصلا از اول عشق نبوده و اشتباه کرده. آخرشم آنقدر دل نازک است که به خاطر ناراحت کردن آقا کلی غصه می خورد و باز همان بساط گریه و زاری را پیش من پهن می کند.
می روم بغلش می کنم. می گویم:
- آخ دختر! تو چته؟ خودت می دونی اینا عشق نیست.
نگاهش را می دوزد در چشم هایم. اشک آرام در چشمان قوه ایش حلقه می زند. می گوید:
-دوسش دارم. نمی خوام داشته باشم. اما دوسش دارم. متنفرم از این که دوسش دارم.

صدایش با بغض می لرزد. نور تمام هال را روشن می کند. چند ثانیه بعد صدای صاعقه می آید. چشم می دوزد به پنجره. به قطرات باران که می خورند بر شیشه. نا گهان چادر را بر می دارد و می کشد روی سرش. به دو به طرف در می رود. داد می زنم:
- وایستا! چیکار می کنی؟ سردت می شه! حداقل لباس بپوش.
اما خانوم گوشش بدهکار نیست. حتما تا حالا رسیده توی حیاط. بارانی ام را از درون کمد در می آورم و می پوشم و دنبالش می رم. می دانید گاهی فکر می کنم زیادی به او آزادی عمل دادم. چکار کنم دوستش دارم! آن نوع راه رفتن بی پروایش را، خنده های بی مهابایش را.

وارد حیاط که می شوم می بینم سرش را گرفته رو به آسمان دست هایش را بالا گرفته. به طرز مزحکی چادر را دور خودش پیچیده که نیفتد. گل های آبی چادر خیس شده اند. می روم کنارش وایمیستم. نگاهم نمی کند. تو دنیای خودش است. می پرسم:
-سردت نشده؟
چشم هایش را باز می کند و می پرد تو بغلم. می گوید:
- من نمی خوام دوسش داشته باشم. این منو می ترسونه. خیلی می ترسونه. انگار از درون هم آتیش می گیرم و هم منجمد می شم. نمی خوام دوسش داشته باشم.

نمی دانم چه بگویم. من هم نمی دانم چه گونه می توان یک نفر را دوست نداشت. سرش را نوازش می کنم و با هم زیر باران خیس می شویم. چگونه می شور یک نفر را دوست نداشت؟
منبع : جوهر خیالاحساس و منطق
برچسب ها : چادر ,دوسش ,هایش ,خودش ,گوید ,هایم ,دوسش دارم ,داشته باشم ,دوسش داشته ,خوام دوسش ,خواهد بگوید

بهارنارنج

:: بهارنارنج
داشتیم توی کمد دنبال یکی از لباسام می گشتم که یهو یه رو سری صورتی افتاد بیرون. می دونید راستش خیلی تعجب کردم. آخه فکر می کردم خیلی وقت پیش مامانم داده باشتش بیرون. کهنه بود. از اولم رنگش صورتی کثیف بود اما حالا چرک مرد شده بود. حاشیه های سفیدش بیشتر به شیری می زدن. من هیچ وقت رنگ صورتی بهم نمی اومده. سبزه ام و صورتی چهرمو تیره تر می کنه. اما همیشه عاشق اون رو سری بود. با این که اصلا رو سری مال من نبود و انقدر در مقابلش کوچولو بودم که وقتی سرم می کردم، از پشت تا نزدیک کمرم پایین می اومد. آخه می دونید روسری دیوانه وار بوی بهارنارنج می داد. یه بار که رفته بودیم شمال، بابام ازم گرفتش و توشو پر از بهارنارنج کرد. یادمه اونجا عطر بهارنارنج مست کننده بود. هر کوچه ای که می پیچیدی، هر خیابون هر باغ. حتی یادمه یه جا که چمن بود رفته بودم غلت زده بودم و توی موهام پر شده بود از شکوفه های نارنج. بعد از اون اونقدر مست عطر بهارنارنج شده بودم که اگه بهم زهر می دادن می گفتن توش بهارنارنج ریختیم می خوردم. حتی از اون به بعد عسل مورد علاقه ام شده بود عسل بهارنارنج. می خواستم رو سری رو بو کنم ببینم هنوز بوی بهارنارنج می ده یا نه. اما راستش دلم نیومد. می ترسیدم دیگه بوی بهارنارنج نده. خواست تاش کنم بزارمش دوباره تو کمد که یهو از اون قسمت سیاه لوله ای کنار رو سری که اطلاعات شست و شو و اینا روش نوشته یه گلبرگ سفید چروکیده ی خشک افتاد رو زمین! یعنی واقعا بهارنارنج بود؟ بعد از اون همه وقت؟ واقعا نمی دونم. دوست دارم فکر کنم که بود. سرمو فرو بردم تو رو سری و عمیق بو کشیدم. برای یه ثانیه فقط برای یه ثانیه حس کردم بوشو دوباره حس می کنم. همونقدر شیرین و لطیف. انگار که ته دلمو خالی می کرد. یه لحظه حس کردم دوباره اون بو از لای تار و پود رو سری-شایدم از لای تار و پود خاطراتم- بیرون اومد و من دوباره همون دختر بچه ایم که موهاش پر از بهار نارنجه و داره از ته دل می خنده.
منبع : جوهر خیالبهارنارنج
برچسب ها : بهارنارنج ,صورتی ,بیرون

به من بگو

:: به من بگو

به من بگو آن کدام درخت بود که قهقه ی باد چنین نوایی در آن تابید؟ به من بگو کدام رود بود که جامه ی سبز بر تن سرخ و عریان پریان خاک پوشاند. به من بگو رقص کدام پروانه بود که چنین گل را شکفت؟ بگو که دلتنگ آن بادم. دلتنگ نوازش رودی که هرگز لمسم نکرد. بگو که دلتنگ جنبش ریز بال پروانه ها هستم. گویی همه ی این ها را چشیده و نچشیده ام. این چه دنیاییست؟ می شود در لحظه لحظه اش گم شد. می شود در لحظه لحظه اش پیدا شد. نیست شد و همه چی شد. می شود کلیشه ای شد چون من. خاک خورده و تلخ. پیر و چروکیده نشسته در جامه ای جوان. می شود چون تو شکفت. چنان که گویی شکوفه ی صورتی رنگی در بهار هستی و لپ های صورتیت از باد بهاری گل انداخته اند. می شود تنها گریست چون من؛ که از اشکم شب جاریست. می شود خنده ای شرمگین شد چون تو به هنگام نوازش باد. بگو به کجا می رویم؟ بگو کجا هستند؟ بگو کجا هستیم؟ بگو. با من سخن بگو. با من سخن بگو ای جوانه ی نوشکفته از خاک. در دل تاریک و سرد خاک، چه بود که تو را از محبت لبریز کرد. چه بود که تو را از مرگ زندگی بخشید. بگو می خواهم از این لباس شاداب که از درون چون گوری محصورم کرده بیرون بیایم. از این قلب آکنده از مرگ، جوانه ای زنده بیدار کنم. با من سخن بگو. چون مردابی ساکن بوی تعفن وجودم همه جا را پر کرده. من ذهن بسته و خموده ام توان ترقی ندارد. تو از هر سفیر سفید آسمان پندی می گیری. با من سخن بگو ای جوانه ی عزیز...


پ.ن: من اصلا نمی دونم چی شد یهو اینو نوشتم:| می دونمم خوب نیست. کلیشه ازش می باره. اما نیاز داشتم بنویسمش.

منبع : جوهر خیالبه من بگو
برچسب ها : لحظه ,جوانه ,دلتنگ ,کدام ,لحظه لحظه